39

خرید بک لینک

هر دم از عمر می رود نفسی... چون نگه می کنی نمانده بسی

باید اعتراف از سخترین سالهای عمر، سی و نه سالگی هست... اینکه به زودی دهه جاه طلبی و به قول یونگ اگو ـ جهان رو پشت سر میذاری و چهل ساله خواهی شد... اینکه چی به دست آوردی و حاصل این همه جاه طلبی چیست و پاگذاشتن روی قلبت، احساست، خواسته ها و خواهش های دلت و خفقان گرفتن (به قول یونگی ها) کودک درونت که نجیبانه هیچ نگوید و هیچ نخواهد...

چه جنگی بود... چه رقابتی... چه جدالی... سال گذشته خونه تکانی حسابی کردم و زونکن های جزوه های دروه دکتری عمومی و خیلی چیزهای دیگر از قبیل دست نوشته های دوره پایان نامه، دفاعش، خدمت و بیکاری و بیماری و تخصص و ... را از زیر تخت کشیدم بیرون و برعکس سالهای قبل فقط جلدشان را دستمال نکشیدم تا باز به جای قبل برگردند، این بار همه را خواندم و خیلی ها را دور انداختم...

نمیدانم بگویم غم انگیز ترین دست نوشته ها، یا غرور انگیزترینشان و افتخار آمیزترینشان هدف گذاری هایم بود که در سالهای سخت زندگی خودم و خانواده از اهداف و آرزوهای 5 سال و ده سال آینده نوشته بودم که چه از دنیا می خواهم... چه... از...دنیا... می خواهم... از دنیا ... نه از زندگی... شاید هم آن زمان درست بود... دنیا و زندگی ام یکی بودند، پر بیراه نبود تمام آنچه میخواستم، همه چیزهایی که یک نوجوان یا جوان از زندگی میخواهد؛ از دنیا باشد و کار و تحصیل و مقاله و این قبیل چیزها ...غم انگیزه این همه تلاش ، این همه تمرکز روی خواسته و چنین فریاد بر سر دنیا زدن که من میخواهم... و به دست آوردن... شاید هم افتخار آمیز...ولی 40 سالم شد... 40 سالم شده... در چهل سالگی هستم و هیچ ندارم انگار هیچکدام اینها آنی نیست که دوست دارم در 50 سالگی داشته باشم...

مدتهاست با خودم می اندیشم از پنج سال آینده، از ده سال آینده چه میخواهم؟ از زمان دیدن نوشته های عنفوان جوانی ام، این سوال بیشتر ذهنم را درگیر کرده... پیرار سال که دکتر امید گفته بود شاید از هوش زیاد؟؟؟!!! 4 سال زودتر از عمده ی همجنسانم به سندرم 40 سالگی دچار شده ام و ازمن پرسیده بود که چه میخواهی؟ چه چیزهایی را فکر می کنی که داشته باشی خوشبخت خواهی بود؟ شگفت زده و افسرده با خودم فکر کرده بودم که دقیقا چه می خواهم؟ انگار هیچ نمیدانستم... تمام هدف هایی که تقریبا از 15 سالگی و بعد به طور جدی تر در بیست و دو - بیست و سه سالگی خواسته بودم را دارم حالا چندتا چیز که اغلب نوجوان ها در آرزو های به قول امروزی ها لاکچریشان آرزومندند را ندارم ولی تقریبا به تمام اهداف زندگی ام رسیده ام و آنها که نرسیده ام را هم واقعا نمیدانم دیگر می خواهمشان یا نه ...

واقعا چه میخواهم؟ هوووم؟ چه باید تا ده سال دیگر داشته باشم تا خودم را خوشبخت بدانم؟ استاد تمام شدن؟ استاد ممتاز شدن؟ بس نیست؟ چروک های زیر چشم و موهای به سرعت در حال سفید شدنم که در آزمایشگاه سفید شدند، مدام به من میگویند انقدرها هم ارزشش را نداشت...

چه باید کرد و کجا باید رفت که در پنجاه سالگی، از سعدی نقل نکنم و افسوس نخورم که شاید این پنج ساله را دریابی و تحفه ای در حد گلستان داشته باشم حداقل برای خودم... برای دل خودم ... دلی که شکسته، بدجور هم شکسته... ذوقی که له شده، دوستی میگفت احساس نوجوانیت رو پیدا کن، رویاهاش، چیزی که می نشستی ساعت ها از فکر کردن بهش شاد میشدی... نمیدانم... انگار ذوق را سالهاست له کرده ام... چه میخواهم؟

نمیدانم...

ای که پنجاه گذشت و در خوابی ... مگر این پنج روز دریابی

الیکا...

ما را در سایت الیکا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:10

صفحه بندی