میتوز - آپوپتوز

خرید بک لینک

پر شور و هیجان مشغول تدریسم و مدام واژه ها را در ذهن ردیف می کنم و جمله می سازم و بیان می کنم و همزمان مطالب رو در ذهنم طبقه بندی می کنم. طوریکه بیانم هم شیوا و هم فارسی تر باشد و هم با ایجاد تعلیق های ذهنی دانشجویان را وادار کنم که چند ثانیه بعد را قبل از گفتنم، پیش بینی کنند و در ذهن حدس بزنند و به این ترتیب با ایجاد نوعی ذوق مداوم، هم بهتر یاد بگیرند و هم حجم فراوان درس خسته و خواب زده شان نکند و در این راه سعی می کنم مداوما و به طور عادلانه با تک تک دانشجو ها تماس چشمی برقرار کنم که مجبور به قطع افکار مداوم و بی انتهاشان بشوند و بازگردند به کلاس و به درس گوش بدهند... که ناگهان نگاهم به چشمان ورقلمبیده اش متمرکز می شود... با خودم فکر می کنم بگویم؟ یا از این مبحث بگذرم... همیشه برایم تدریس این مبحث سخت بوده... همیشه...

تصمیمم را می گیرم و ادامه می دهم... در مورد ویروس های سرطانزا و مکانیسم ایجاد تومور های بدخیم، لوکمی های بدخیم و ویروس ها و درس را پیگیرم... آپوپتوز مهار شده و میتوز افسار گسیخته و تومور ها و انواعشان و ویروس هایی که تومورهایشان بدخیم و آن ها که بعضا خوش خیمند... مشغول تدریسم و احساس می کنم یک نفر از کلاس بیرون رفته است. توجهی نمی کنم و ادامه می دهم. بحث که در حال جمع شدن است نگاه می کنم، نه مستقیم که دانشجویان دیگر متوجه بشوند... خودش بود... از کلاس رفت بیرون، نفس های دانشجویان، فضا، کلاس همه چیز سنگین است، با نگاه مستقیم و طولانی تر، تحکم آمیز به دانشجویان می فهمانم که باید به درس توجه کنند و مبحث تمام می شود. یکی دو نفر که در مورد تومورزایی می پرسند خیالم راحت می شود و وجدانم آسوده تر که این اصرار و تحکم به تدریس را دانشجویان گوش داده اند و حواسشان سر کلاس بوده است...

وقت حضور و غیاب، حاضریش را می زنم و قبل خواندن اسم بعدی سرپایین و جدی و محکم به دانشجویان می گویم به خانم فلان بگویید بیایید اطاقم...

چشمان ورقلمبیده اش کمی سرخ است و دست گره زده همچون نماز گزاران اهل تسنن دم در ایستاده و مشغول صحبت با دانشجویی هستم که درخواست مهان شدن در دانشگاه شهرشان دارد و می خواهد به عنوان مدیرگروه بدون تشکیل جلسه فرم موافقت را امضاء کنم که زودتر برود پی کارش که موافقت نمی کنم و تصمیم را به تصمیم جلسه گروه موکول می کنم و خانم فلان را می گوم بیا داخل خانم فلان... بنشینید...

کمی از پدرش که شب عید از دنیا رفت و سالهای طولانی شیمی درمانی و علت شیمی درمانی اش می پرسم و کمی دلداریش میدهم و همدردی و عذرخواهی و درخواست درک کردن موضوع تدریس ... از پدر می گوید و بار غم که ناگهان به سراغش می آید و غذر میخواهد که از کلاس بیرون رفت... و تعدادی از تعارف های معمول که هیچوقت کامل بلدشان نشدم که کدام را کی باید گفت و کدام کی نباید گفت و می رود و من می مانم و این فکر که آیا لازم بود همه مبحث را تدریس کنم...

الیکا...

ما را در سایت الیکا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: دوشنبه 16 ارديبهشت 1398 ساعت: 20:14

صفحه بندی